ماده و تمام موجودات اعم از فرشتگان و عرش و كرسي و لوح و قلم و عالم ناسوت و ... اينها از چه چيزي خلق شدند و از كجا آمدند؟ حجره مجازی ( پاسخ به شبهات )
تماس با ما   درباره ما   طرح سوال   حمایت از ما  

  امروز شمسی

امام حسين (عليه السلام) : شما را به كتاب خدا و سنت پيامبرش دعوت مي كنم، همانا سنت پيامبر مرده و بدعت ، زنده شده است.
  احکام  احکام   آخرالزمان  آخرالزمان   زنان  زنان   جهان بینی  جهان بینی   پرونده نقد  پرونده نقد   مشاوره  مشاوره   عکس نوشته  عکس نوشته   خودارضائی  خودارضائی   قرآن  قرآن   بسم الله  بسم الله  

  مطالب برگزيده
میخوام بپرسم حد اصرار بر دعا چیه؟ و اینکه من براورده نشدن حاجتم رو گردن قسمت میندازم چقدر درسته؟
علت های انکار معاد چیست؟
چه باید کرد که از چشم چرانی و خود نمایی زنان جلوگیری کرد؟
زنای ذهن به چه معناست؟
اگر کسی قرضی بدهد آیا می تواند پولش را مطابق روز بگیرد؟
ولايت مطلقه فقيه برداشت فقهى آيت الله خمينى از يك مساله اسلامى است و برخى با آن مخالفند از جمله در معاصرين آيت الله خويى آيت الله شريعتمدارى آيت الله
من از شوهرم سرد شدم. چند بار تو گوشيش پيامايي از ابراز علاقه ديدم هشت ماه كه حامله ام كارم شده گريه ...
سريال در حاشيه بخاطر انتقاد كاملا صحيح ولي طنز از پزشكان حتي در مرحله پخش متوقف شود ولي رستاخيز قبل از اكران هم متوقف نشد.
تشيع زوري يعني برگزاري هفته دفاع مقدس هفته دولت ...دهه فجر و.. كه بعد از انقلاب بوده بدعت نيست ولي مراسم حضرت محسن بدعت است؟
چه نوع عقایدی اگر با عقیده ی ما درتضاد باشند قابل احترام اند؟
انگيزه واسه زندگي كردن ندارم؟ دارم به زور زندگی میکنم باورت میشه؟
بدون آرايش و با حفظ رعايت حجاب و مسائل اسلامي از خانه بيرون مي روم با اين حال مادرم در موردم سختگيري مي كند.
لطفا توصيه هاى عملى و كاربردى كه در رابطه با فرزند آورى وجود دارد بيان كنيد البته به طور مختصر و مفيد.
سوء ظن نسبت به همسری که تمایل جنسی بالایی دارد

  آخرين مطالب
مي خواستم در مورد قانون جذب كه همه جا هم ازش صحبت مي شه نظرتون رو بدونم ايا قبول داشتنش شرك است؟
پسری هستم 17 ساله و معتاد به این عمل زشت اینقده توبه کردم بازم نتونستم کمکم کنید.
برای نزديكتر شدن به امام زمان(عج) باید چکار کنیم؟
داستانهايى كه در كتب و روی منابر از ديدار علما و متقيان با امام زمان نقل مى شود اعتبار دارد؟
برای دیدار با امام عصر چه روشهایی وجود دارد.
با توجه به شرایط اقلیمی عربستان محال است ماجرای اصحاب ابرهه رخ داده باشد.پاسخ های غیر شعاری بدهید.
دعاى اصلى فرج امام زمان (عج) كدام است؟ آيا بايد آن را ايستاده بخوانيم يا نه؟
چگونه اعتقاد به منجى و مهدويت را در دانش آموزان تقويت كنيم؟
آیا امام زمان علیه السلام دین جدیدی را برای مردم می آورند؟
منظور از حوريان بهشتي دقيقا به چه معناست؟آيا واقعا انها زن هستند و با مردان همبستر مي شوند؟ يعني جنسيت دارند؟
  پربيننده ترين مطالب


  ارسال مطلب به ما : چاپ

ماده و تمام موجودات اعم از فرشتگان و عرش و كرسي و لوح و قلم و عالم ناسوت و ... اينها از چه چيزي خلق شدند و از كجا آمدند؟

اكثريّت قاطع عرفا و فلاسفه ي اسلامي بر اين اعتقادند كه اصل عالم خلقت قديم زماني است. يعني زماني نبوده كه عالم نبوده باشد. چون از وجود علّت تامّه، وجود معلول آن نيز لازم مي آيد. يعني محال است علّت تامّه موجود باشد ولي معلول آن موجود نباشد؛ و الّا لازم مي آيد كه علّت تامّه در همان حال كه علّت تامّه است، علّت تامّه نباشد؛ و اين اجتماع نقيضين است؛ و اجتماع نقيضين ذاتاً محال ا

  

سلام.دوستان گرامي براي شما آرزوي عاقبت به خيري و بهشتي شدن دارم.

سئوال اينجانب اين است كه:

1 - ابتدا ماده نبوده است و سپس خداوند باشد.

2 - خداوند و ماده با هم نبوده اند. (مسئله انگشت و انگشتري را هم نمي پذيرم.)

3 - از ابتدا خداوند يكتاي لاشريك بوده و هست و خواهد بود و سپس ماده را به وجود آورده است.

حال اين پرسش مطرح مي شود كه: در زماني كه براي آن هيچ بدايتي نيست و خداوند قبل از همه موجودات سماوي و عرشي و فرشي وجود داشته است و سپس مشيت او بر اين تعلق گرفته است كه تمام چيزهايي را كه فرموده است (... في سته ايام ...) به وجود بياورد، ماده و تمام موجودات اعم از فرشتگان و عرش و كرسي و لوح و قلم و عالم ناسوت و ... اينها از چه چيزي خلق شدند و از كجا آمدند؟ لطفا دلائل قرآني و روايتي و علمي بياوريد تا بتوانم بپذيرم. با تشكر از شما. 


سلام علیکم.به حجره مجازی خوش آمدید.

پاسخقبل از پرداختن به اصل مطلب نخست لازم است، معناي ازلي را روشن سازيم، چرا كه اين واژه همواره معنايي واحد ندارد.
الف ـ واژه ي ازلي، گاه به موجودي اطلاق مي شود كه هيچ گونه آغازي براي آن نمي توان فرض نمود. روشن است كه هر چه با نام ممكن الوجود (موجود داراي ماهيّت) شناخته مي شوند، نمي توانند زير چتر اين مفهوم قرار گيرند؛ چون براي هر موجود امكاني مي توان يك نحوه آغاز را فرض نمود؛ حتّي اگر براي موجودي نتوان آغاز زماني فرض كرد باز مي توان براي آن آغاز علّي و معلولي لحاظ نمود. تنها يك حقيقت است كه هيچ گونه آغازي را نمي توان برايش اعتبار كرد؛ و آن حقيقت، خود وجود مي باشد. لذا وجود، كه به خاطر نقيض بودن با عدم، فرض عدم را برنمي تابد، واجب الوجود و ازلي مي باشد. امّا غير حقيقت وجود، كه ماهيّت ناميده مي شوند، هم فرض وجود برايشان مقدور است هم فرض عدم؛ لذا مي توانند موجود بشوند يا موجود نشوند. به تعبير فلسفي، ماهيّات ممكن الوجود بوده، امكان وجود و امكان عدم شدن را دارا مي باشند. براي مثال، مادّه ي عالم، نه مساوي با وجود است و نه مساوي با عدم؛ لذا هم فرض وجود برايش ممكن است، هم فرض عدم. حتّي خود زمان، نه مساوي با وجود است نه مساوي با عدم؛ لذا هم فرض وجود را برمي تابد هم فرض عدم را. پس زمان هم «ممكن الوجود و العدم » مي باشد كه آن را اختصاراً ممكن الوجود گويند. درباره ي اين معنا در انتهاي بحث مطالبي تقديم حضور خواهد شد.



خلاصه آنكه: ازلي به اين معنا در مقابل ممكن الوجود و حدوث ذاتي قرار دارد.
ب ـ واژه ي ازلي گاه به معناي موجود لازماني نيز به كار مي رود. در اين كاربرد، ازلي آن موجودي است كه ذاتاً از عالم زمان خارج مي باشد؛ لذا از قيد گذشته و حال و آينده رهاست. بنا بر اين نه آغاز زماني دارد و نه پايان زماني. براي مثال امور رياضي مثل اعداد و فرمولهاي رياضي، فرازماني مي باشند؛ يا مفاهيم ذهني امور رها از زمان مي باشند؛ لذا گذر زمان تغييري در آنها ايجاد نمي كند. البتّه توجّه شود كه كشف امور رياضي يا احضار صور ذهني در بستر زماني رخ مي دهند؛ لكن اين امور قيد انسان هستند نه قيد امور رياضي يا ذهني. از نگاه فلاسفه و عرفاي اسلامي، عالم مثال(ملكوت) و عالم عقول مجرّده(جبروت) نيز عوالمي غير زماني مي باشند؛ كه از آغاز و پايان زماني منزّه و مبرّا مي باشند.
ازلي به اين معنا مرادف قديم زماني مجرّد از مادّه و در مقابل موجود مادّي است.
ج ـ كار برد سوم واژه ي ازلي در مورد موجودي زماني است كه آغاز زماني ندارد. از نگاه حكماي اسلامي همچون ملاصدرا و علّامه طباطبايي، تنها سه حقيقت با اين ويژگي وجود دارند. نخست مادّه ي فلسفي ــ نه فيزيكي ــ است كه همواره از صورتي به صورتي ديگر متحوّل مي شود، ولي هميشه ي زمانها وجود داشته و وجود خواهد داشت. حقيقت دوم اصل حركت جوهري است كه آن نيز تابع مادّه (هيولي) بوده و همواره وجود داشته است. البتّه توجّه شود كه مراد از اين حركت، حركت تك تك موجودات عالم مادّه نيست؛ بلكه مقصود، حركت جوهري كلّ عالم مادّه مي باشد. منظورمان از كلّ عالم مادّه نيز عالم كنوني ما نيست؛ بلكه عالم مادّه اي منظور است كه تا كنون بي نهايت بار قيامت داشته و بي نهايت بار نيز قيامت خواهد داشت. چون در قيامت، صورت عالم در هم فرو مي ريزد نه مادّه ي فلسفي آن. امّا حقيقت سوم، خودِ زمان است كه از فرض آغاز زماني براي آن لازم مي آيد كه آغاز زماني نداشته باشد. چون اگر گفته شود: زماني بود كه زمان نبود، لازم مي آيد كه قبل از زمان، زماني بوده باشد
ازلي به اين معنا مرادف قديم زماني مادّي و در مقابل حدوث زماني است.
پس دقّت شود كه با اثبات ازلي بودن مادّه و اصل عالم مادّه و اصل حركت و اصل زمان، واجب الوجود بودن اين امور يا علّت نداشتن اين امور ثابت نمي شود. چرا كه ازليّت به اين معنا قابل جمع با ممكن الوجود بودن و آغاز علّي و معلولي داشتن است. لذا با اينكه فلاسفه ي الهي از زمان ارسطو تا به امروز ازليّت مادّه و زمان را قبول داشته اند؛ امّا هيچگاه از اين حقيقت به عدم وجود خدا استدلال نكرده اند. چرا كه منطقاً راهي براي چنين استدلالي وجود ندارد. چنين استدلالي تنها از كساني ساخته است كه ضعيف العقل بوده فهمشان تنها در حدّ عقل تجربي است؛ كه فلاسفه آن را مرتبه ي نازل عقل يا وهم فلسفي مي خوانند
حال با اين مقدّمه مي پردازيم به اصل بحث.
1
ـ ازلي به معناي نخست، تنها شامل وجود خالص و صرف مي باشد؛ لذا غير وجود، كه ماهيّات مي باشند، نمي توانند ازلي به اين معنا باشند؛ چون فرض عدم براي هر ماهيّتي ممكن است. مادّه و زمان نيز از سنخ ماهيّت هستند نه وجود. لذا مادّه و زمان، اگر چه آغاز زماني ندارند و از بي نهايت زمان پيش وجود داشته اند؛ امّا همواره هم ماهيّت بوده اند و ماهيّت همواره با وجود موجود است نه بي وجود. لذا مادّه و زمان، همواره قائم به حضرت وجود بوده اند؛ و وجود يعني خدا. چون تنها وجود است كه وجود دهنده نمي خواهد. چرا كه وجود، خودش وجود است؛ و معني ندارد كه كسي به وجود، وجود بدهد
2
ـ وقتي در متون كلامي گفته مي شود جهان حادث است، مقصود دو كاربر ديگر است؛ لذا بحث را در همين حيطه پي مي گيريم.



اكثريّت قاطع عرفا و فلاسفه ي اسلامي بر اين اعتقادند كه اصل عالم خلقت قديم زماني است. يعني زماني نبوده كه عالم نبوده باشد. چون از وجود علّت تامّه، وجود معلول آن نيز لازم مي آيد. يعني محال است علّت تامّه موجود باشد ولي معلول آن موجود نباشد؛ و الّا لازم مي آيد كه علّت تامّه در همان حال كه علّت تامّه است، علّت تامّه نباشد؛ و اين اجتماع نقيضين است؛ و اجتماع نقيضين ذاتاً محال است. بنا بر اين، اگر خدا علّت تامّه ي عالم است؛ و خدا (وجود خالص و محض) همواره بوده و خواهد بود؛ پس عالم نيز همواره بوده و خواهد بود. لكن عالم، همواره معلول خدا و قائم به او بوده و خواهد بود؛ يعني كلّيّت عالم خلقت، قديم زماني ولي حادث ذاتي است. و حادث ذاتي يعني موجودي كه وجودش نيازمند علّت است، چه آن موجود، زماني باشد يا نباشد.
به نظر فلاسفه و عرفاي اسلامي، عالم خلقت داراي سه مرتبه ي وجودي است كه عبارتند از عالم مادّه، كه بارزترين خصوصيّت آن حركت و زمان است. و عالم مثال (ملكوت) كه عالمي است غير مادّي ولي داراي شكل و رنگ و مقدار. اين عالم كه منزّه از حركت و تغيير و زمان است، علّت عالم مادّه بوده و احاطه ي وجودي بر آن دارد. و مافوق آن، عالم غير مادّي ديگري است به نام عالم عقل (عالم جبروت) ، كه منزّه از تمام آثار عالم مادّه بوده و علّت عالم مثال و عالم مادّه مي باشد. عالم عقل و عالم مثال، از آن جهت كه عوالمي مجرّد(غير زماني) هستند، آغاز زماني براي آنها معني ندارد. لذا اين دو عالم فقط آغاز علّي دارند. يعني از حيث وجودي بعد از علّت خود قرار دارند؛ ولي اين بعديّت، بعديّت رتبي است نه بعديّت زماني. يعني رتبه وجودي اين دو عالم، بعد از رتبه وجودي خداوند متعال است. براي درك درست تقدّم علّي، ذكر مثالي مفيد خواهد بود. وقتي انسان با كليدي قفل را باز مي كند، چرخش كليد، معلول چرخش دست مي باشد؛ و شكّي نيست كه تا دست نچرخد، كليد نيز نمي چرخد. لذا چرخش دست تقدّم وجودي بر چرخش كليد دارد، امّا از حيث زماني، هيچ تقدّم و تأخّري بين چرخش دست و كليد وجود ندارد؛ بلكه چرخش هر دو در يك زمان مي باشد.
در بين متكلمين نيز كساني كه وجود عالم عقل و عالم مثال را پذيرفته اند، آن دو را قديم زماني دانسته اند؛ ولي متكلميني كه وجود عوالم مجرّد را نپذيرفته اند، عالم را منحصر در عالم مادّه دانسته و آن را حادث زماني شمرده اند. يعني معتقد شده اند كه عالم داراي آغاز زماني است؛ آن چيزي هم كه در ذهن دينداران عوام وجود دارد همين اعتقاد است؛ چرا كه اين گروه از علما به خاطر اينكه افق فكرشان نزديك به افق فكري عوام است، با عوام بيشتر حشر و نشر دارند؛ در حالي كه حكما و عرفا به خاطر اوج فكري كه دارند به راحتي نمي توانند با بدنه ي جامعه ارتباط برقرار كنند؛ همان گونه كه يك معلّم ابتدايي كم سواد بهتر از يك استاد برجسته ي دانشگاهي مي تواند با كودكان دبستاني مفاهمه داشته باشد. دليل عمده ي اين گروه بر ادّعاي خودشان آن است كه اگر موجودي آغاز زماني نداشته باشد، پس علّت نيز ندارد. لذا انكار حدوث زماني عالم، در حقيقت انكار وجود خداست. امّا اكثر فلاسفه و عرفاي اسلامي، نه تنها عوالم مجرّد، بلكه اصل عالم مادّه را هم، قديم زماني دانسته اند؛ بي آنكه خدا را منكر شوند؛ بلكه اتّفاقاً چون به خدا اعتقاد دارند اصل عالم را قديم زماني مي دانند. از نظر اين گروه از انديشمندان اسلامي، قيامت به معني به هم ريختن صورت عالم مادّه است نه به معني عدم شدن آن؛ لذا بعد از قيامت نيز دوباره عالمي نو به پا مي شود. بعد از آن عالم نيز عالمي ديگر و اين سلسله تا بي نهايت ادامه خواهد يافت .همچنين، قبل از اين عالم كنوني ما نيز عالمي ديگر بوده است؛ و قبل از آن نيز عالمي ديگر تا بي نهايت. و همه اين عوالم فقط در صورت با هم متفاوتند، ولي مادّه ي همه آنها يكي بوده و يكي خواهد بود. البته دقّت شود كه منظور از مادّه در اينجا، مادّه ي فلسفي است نه مادّه ي فيزيكي. چون از منظر فلسفي، مادّه ي فيزيكي ( ذرّات بنيادي) دم به دم در حال حادث شدن هستند. چون با وجود حركت، نمي توان حدوث آن به آن را انكار نمود. ذات حركت اقتضاي زوال حالت سابق و حدوث حالت لاحق را دارد. بنا بر اين، از ديدگاه اكثر فلاسفه و عرفاي اسلامي، تك تك موجودات زماني، آغاز زماني دارند؛ از ذرّات بنيادي گرفته تا انسان و تا عالم مادّي كنوني ما. پس عالم موجود ما آغاز زماني دارد؛ ولي اصل عالم مادّه همواره بوده و خواهد بود. اين مطلب در روايات معصومين (ع) نيز مورد اشاره واقع شده است. « عَنْ أَبِي حَمْزَةَ الثُّمَالِيِّ قَالَ سَمِعْتُ عَلِيَّ بْنَ الْحُسَيْنِ ع يَقُولُ إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ مُحَمَّداً وَ عَلِيّاً وَ الطَّيِّبِينَ مِنْ نُورِ عَظَمَتِهِ وَ أَقَامَهُمْ أَشْبَاحاً قَبْلَ الْمَخْلُوقَاتِ ثُمَّ قَالَ أَ تَظُنُّ أَنَّ اللَّهَ لَمْ يَخْلُقْ خَلْقاً سِوَاكُمْ بَلَى وَ اللَّهِ لَقَدْ خَلَقَ اللَّهُ أَلْفَ أَلْفِ آدَمَ وَ أَلْفَ أَلْفِ عَالَمٍ وَ أَنْتَ وَ اللَّهِ فِي آخِرِ تِلْكَ الْعَوَالِم . ــــ ابو حمزه ثمالى گفته است از حضرت زين العابدين عليه السّلام شنيدم كه مي فرموند: خداوند محمّد و علي و فرزندان پاكش را قبل از آفرينش مخلوقات از نور عظمت خود آفريد و آنها را به صورت شبح قرار داد.سپس امام (ع) فرموند:آيا تو خيال مي كنى خداوند جز شما چيزى نيافريده است؟ به خدا سوگند، خداوند هزار هزار آدم و هزار هزار عالم آفريده كه تو در آخرين عالم، قرار گرفته اى. »( بحار الأنوا؛ ج 25؛ ص25) 



« عَنْ جَابِرِ بْنِ يَزِيدَ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ:« أَ فَعَيِينا بِالْخَلْقِ الْأَوَّلِ بَلْ هُمْ فِي لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِيدٍ.» فَقَالَ يَا جَابِرُ تَأْوِيلُ ذَلِكَ أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ إِذَا أَفْنَى هَذَا الْخَلْقَ وَ هَذَا الْعَالَمَ وَ أَسْكَنَ أَهْلَ الْجَنَّةِ الْجَنَّةَ وَ أَهْلَ النَّارِ النَّارَ جَدَّدَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَالَماً غَيْرَ هَذَا الْعَالَمِ وَ جَدَّدَ عَالَماً مِنْ غَيْرِ فُحُولَةٍ وَ لَا إِنَاثٍ يَعْبُدُونَهُ وَ يُوَحِّدُونَهُ وَ خَلَقَ لَهُمْ أَرْضاً غَيْرَ هَذِهِ الْأَرْضِ تَحْمِلُهُمْ وَ سَمَاءً غَيْرَ هَذِهِ السَّمَاءِ تُظِلُّهُمْ لَعَلَّكَ تَرَى أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ إِنَّمَا خَلَقَ هَذَا الْعَالَمَ الْوَاحِدَ وَ تَرَى أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَمْ يَخْلُقْ بَشَراً غَيْرَكُمْ بَلْ وَ اللَّهِ لَقَدْ خَلَقَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى أَلْفَ أَلْفِ عَالَمٍ وَ أَلْفَ أَلْفِ آدَمٍ أَنْتَ فِي آخِرِ تِلْكَ الْعَوَالِمِ وَ أُولَئِكَ الْآدَمِيِّين . ـــــــ جابر بن يزيد گويد: از امام باقر (ع) در باره آيه «آيا ما از آفرينش نخست ناتوان شديم؟ بلكه آنان در آفرينش جديدي هستند.» پرسيدم، حضرت فرمود: اى جابر! تأويل آيه، اين است كه خداوند متعال آنگاه كه اين آفريدگان و اين جهان را نابود ساخته و بهشتيان را در بهشت و دوزخيان را در دوزخ جاى دهد، جهان ديگرى غير از اين جهان را از نو پديد مى آورد، بدون نر و ماده، تا او را پرستيده و يگانه دانند و براي آنان زمينى غير از اين زمين مى آفريند كه در آن استقرار يافته و آسمان ديگرى كه بر آنان سايه افكند. شايد تو بر اين پنداري كه خداوند تنها اين جهان را آفريده و به جز شما بشرى را نيافريده است؟ آرى به خدا سوگند! به طور حتم خداوند متعال هزار هزار جهان و هزار هزار آدم آفريده كه تو در پايان اين جهان ها و آن آدميان هستى. »(الخصال؛ج 2؛ص652 ) 
تعبير الف الف (هزار هزار) احتمالاً براي بيان كثرت است نه به عنوان يك عدد مشخص. كما اينكه در زبان فارسي نيز هزاران هزار به معني خيلي خيلي زياد به كار مي رود. چرا كه به كاربردن واژه بي نهايت، ذهن شنونده ي غير حكيم را دچار شبهه مي كند. ذهنهاي ساده به محض اينكه بشنوند اصل عالم مادّه از بي نهايت سال قبل بوده است، بلافاصله با اين شبهه مواجه مي شوند كه پس چه نيازي به خدا هست. امّا حكيم هر دو اعتقاد را باهم دارد بي آنكه بين آنها تعارضي ببيند
پس فلاسفه ي اسلامي بخصوص طرفداران حكمت متعاليه (مكتب فلسفي ملاصدرا) معتقدند كه مادّه ي عالم ــ مادّه به اصطلاح فلسفي نه فيزيكي ــ حادث ذاتي ولي قديم زماني است؛ يعني مادّه در عين اينكه معلول خداست ولي اصل آن همواره بوده و خواهد بود؛ چرا كه علّت آن، يعني خداوند متعال همواره بوده و خواهد بود؛ و با وجود علّت تامّه، وجود معلول نيز الزامي است. بنا بر اين آنچه دائما در تغيير است صورت عالم است نه مادّه ي فلسي آن . بر اين اساس، اگر ـ طبق ادّعاي نظريّه انفجار بزرگ و نيز آيات و روايات ـ عالم فعلي ما آغاز و پايان و عمر زماني معيّن دارد، پس قاعدتاً قبل از عالم ما عوالمي بوده، بعد از آن نيز عوالمي خواهد بود. به عبارتي بي نهايت عالم مادّي قبل از عالم فعلي ما بوده و بي نهايت عالم مادّي نيز از اين پس خواهد بود. در هر كدام از اين عوالم، زمان از نقطه ي شروع آن (انفجار بزرگ) آغاز مي شود و در نقطه ي پايان (تخريب بزرگ) تمام مي شود؛ لكن اين زمان محدود بين دو نقطه، زمان تك تك اين عالمهاست نه اصل زمان. اصل زمان، از هر دو طرف امتداد بي نهايت دارد؛ كه اين زمانهاي محدود، پاره هاي آن هستند. لذا نسبت زمان تك تك عوالم مادّي طولي، به اصل زمان، مثل نسبت پاره خطهاي پي در پي است كه روي يك خطّ لحاظ مي شوند
3
ـ اينجا ممكن است براي برخي اين پرسش مطرح شود كه : اگر مادّه و اصل عالم مادّه همواره بوده و خواهد بود، پس عالم مادّه چه نيازي به علّت دارد؟



عرض مي شود:
گر چه از نظر فلسفي و طبق تعابير اهل بيت(ع)، جهان مادّي همواره وجود داشته و از پي هر قيامتي جهان مادّي جديدي آفريده مي شود، ولي بايد توجّه داشت كه قديم زماني بودن جهان، آن را بي نياز از علّت هستي بخش نمي كند. چرا كه جهان در ذات خود، «ممكن الوجود و العدم» است و ممكن الوجود با تمام وجودش بند به علّت خويش است؛ به نحوي كه اگر علّت، آني اراده ي خود را از آن برگيرد معلول نابود مي شود. لكن خداي ازلي و ابدي، نه تنها در ذات خود ازلي و ابدي است، بلكه اراده ي او نيز ازلي و ابدي است؛ لذا محال است اراده ي خود را تجديد نمايد؛ چرا كه تجديد اراده علامت امكان است و خدا واجب الوجود بوده از امكان منزِّه مي باشد.
بنا بر اين، اگر عالم مادّه همواره بوده، و همواره نيز ممكن الوجود بوده؛ پس همواره محتاج علّت بوده است. تفصيل اين بحث را در آينده خواهيم آورد تا حقيقت واجب الوجود و ممكن الوجود و نسبت آن دو دقيقاً معلوم گردد.
4
ـ امّا دليل ازلي نبودن عالم فعلي ما
الف. گفته شد كه طبق براهين حكما و دلالت روايات اهل بيت(ع)، اصل عالم مادّه قديم زماني است و آغاز زماني ندارد. امّا شكّي نيست كه تك تك موجودات اين عالم، حادث زماني بوده، قديم زماني نيستند. اين چيزي است كه هم از راه حسّ آن را در مي يابيم؛ هم علوم تجربي گواهي مي دهند كه هر جسم مادّي در حال تشعشع انرژي مي باشد. لذا هر جسم مادّي در حال تبديل شدن به انرژي مي باشد. پس نمي تواند بي نهايت سال عمر داشته باشد. البته از طرف ديگر، انژري نيز دائماً تبديل به جسم مي شود. لذا انرژيهاي خاصّ نيز نمي توانند قديم زماني باشند. بلي حقيقتي واحد موجود است كه گاه به صورت ذرّاتي چون الكترون و پروتون و نوترون و پوزيترون و نوترينو و ساير ذرّات خود را نشان مي دهد و گاه به صورت انرژي تظاهر مي كند. آن حقيقت واحد واحد ـ كه فيزيك را با آن كاري نيست ـ همان است كه در فلسفه با عنوان مادّه ي اولي يا هيولي شناخته مي شود؛ و قديم زماني است. اين حقيقت، در تمام عالم مادّي تنها يكي است و دومي برنمي دارد؛ و تمام كثرات مادّي، نمودهاي گوناگون همان يك حقيقت گسترده اند. لذا فلاسفه، خلاء محض را هم قبول ندارند. چون طبق براهين فلسفي معتقدند كه مادّه، همه ي عالم را مثل پيكر واحد قرار مي دهد؛ و اجزاء عالم بدون هيچ فاصله اي كاملاً به هم متّصل مي باشند. لذا آنجايي هم كه ظاهراً چيزي نيست، يقيناً چيزي هست. همچنين طبق اين باور فلسفي، يا اين عالم كنوني ما ابعاد بي نهايت دارد يا اگر اين عالم ما حدّ و مرز مشخّصي دارد، پس مثل عالم ما، بي نهايت عالم ديگر نيز در عرض عالم ما موجودند. البته اين فرضيّه ي فلسفي شواهد روايي نيز دارد


حال آنكه عالم كنوني ما ازلي نيست؛ چون ذرّات تبديل به انرژي مي شوند و بالعكس. پس اجزاي عالم كنوني ما دائماً در حال زوال و حدوث مي باشند.
ب. همچنين علوم تجربي اثبات نموده كه تمام كهكشانها در حال دور شدن از يكديگر مي باشند و جهان مادّي مانند بادكنكي در حال انبساط مي باشد. لذا نتيجه گرفته اند كه اين جهان روزي در يك نقطه مجتمع بوده و با انفجار آن نقطه آغاز شده است. چون اگر چنين نبود و انبساط جهان ازلي بود، در آن صورت امروز كهكشانها بايد چنان دور از هم قرار مي گرفتند كه هيچ كهكشاني قابل رصد نبود. پس همين كه ما الآن مي توانيم كهكشانها را مشاهده كنيم، دليل بر اين است كه انبساط آنها چيزي حدود 13 ميليار سال قبل آغاز شده است
ج. همچنين اصل انتروپي در فيزيك مدّعي است كه جهان به سمت بي نظمي مي رود. پس اگر عمر جهان بي نهايت سال بود، در آن صورت بايد اكنون جهاني با بي نظمي كامل مي داشتيم. در حالي كه جهان امروز ما داراي نظمي بسيار شگرف است. امّا بالاخره نظم آن در هم فروخواهد ريخت؛ كه از نظر موحّدين، آن لحظه، همان لحظه ي به هم ريختن صورت جهان فعلي ما و هنگامه ي قيامت مي باشد. امّا از پس اين عالم و از مادّه ي آن، عالمي ديگر پديدار خواهد شد؛ كه آن نيز ابتدا و انتهايي خواهد داشت.
5
ـ خدا كيست؟ و نسبتش با مخلوقات چيست؟ 
عمده عامل شك درباره ي خدا يا انكار خدا، نداشتن تصوّري درستي از خداست. لذا شخص ابتدا تصوّري نادرست از خدا پيدا مي كند و آنگاه وجود آن را ردّ مي كند يا درباره اش گرفتار شبهات غير قابل حلّ مي شود. شكّيات برخي دانشمندان علوم تجربي و برخي مقلّدات آنها نيز از همينجا ناشي مي شود. چرا كه آنها نه دريافت درستي از خدا دارند؛ نه معني درست ممكن الوجود و واجب الوجود را مي دانند؛ نه تصوّر درستي رابطه ي علّت و معلولي دارند؛ نه حتّي ديد واقع گرايانه اي به علم تجربي دارند. چرا كه اينها علوم تجربي را جزء علوم عقلي و جزء علوم يقيني مي پندارند؛ حال آنكه ابداً چنين نيست. علم تجربي نه عقلي است و نه يقيني. البته حساب علم حسّي جداست. لذا نبايد خلط نمود بين تجربه و حسّ. حسّ از سنخ شهود است امّا تجربه از سنخ استدلال
بايد توجّه داشت كه واژه ي خدا و معادلهاي متعدد آن در زبانهاي گوناگون، لفظي تك معنايي نبوده در هر فرهنگ و دين و مذهب و مكتبي معنايي خاصّ دارد. براي مثال خداي مدّ نظر مسيحيان، يك اَبَر انسان و يك پدر آسماني است كه در ضمن، نقش خالقيت و ربوبيّت نيز دارد؛ و مي تواند به صورت بشر (عيسي مسيح) در آمده فداي گناهان امّت شود ؛ يا خداي مطرح در كتاب مقدّس تحريف شده ي يهوديان، خدايي است كه گاه ناتوان و جاهل نيز هست؛ و برخي اوقات از كار خود اظهار پشيماني هم مي كند؛ يا خداي واحد زرتشتيان قادر به خلقت مستقيم موجودات نيست لذا دو منشاء خلقت آفريده است تا آنها موجودات خير و شرّ عالم را پديد آورند؛ يا خداي مورد نظر علماي اشعري مذهب، خدايي است كه اوصافش عين ذاتش نبوده در اتّصاف به عالميّت و قادريّت و امثال آنها محتاج به علم و قدرت و امثال اينهاست كه خارج از ذات خدا بوده ازلي هستند و ... .
به فرد ساده لوحي انجير تازه و تر را نشان داده پرسيدند اين چيست؟ وي انجير را گرفت، از وسط شكافت، سپس بو كرد و بعد با حالتي دانشمندانه گفت: آلو بوده چلوندن، تو زعفرون خوابوندن، كنجد بِهش مالوندن، يه چوب بِهش چسبوندن، تازه شده گلابي
مَثل برخي از مردم نيز مَثل همين شخص است. ابتدا يك موجود توهّمي را در ذهنشان حاضر مي كنند؛ آنگاه مقداري علم و قدرت و خالقيّت و ... به آن اضافه مي كنند و اسمش را مي گذارند خدا. و شگفت انگيزتر آن كسي است كه وجود چنين خدايي را ردّ كرده آنگاه ادّعا مي كند كه براهين حكاي اسلامي بر وجود خدا باطل است. مثل اين است كه ثابت كني، اينشتين و هايزنبرگ و پلانگ و نيوتن و سايز فيزيكدانها زن نبوده اند؛ پس نتيجه مي گيريم كه ماري كوري هم زن نبوده است
با اين اوصاف، هر كسي مي خواهد درباره ي خدا بحث كرده وجود خدا را اثبات يا انكار نمايد ، قبل از ورود در بحث ابتدا بايد روشن كند كه چه تعريفي از خدا دارد و مي خواهد وجود چگونه خدايي را اثبات يا ردّ نمايد. پس اگر كسي گفت: خدايي وجود ندارد. نبايد با او گلاويز شد؛ بلكه بايد از او پرسيد: منظورت كدام خداست؟ خداي مطرح در ذهن خودت، خداي مطرح براي كشيش مسيحي، خداي متكلّم اشعري، يا خداي مورد نظر حكيمان الهي؟ به فرض فلان شخص غربي ثابت نمود كه خداي مطرح در مسيحيّت، وجود ندارد؛ خوب اين چه ربطي به خداي حكماي مسلمان دارد؟ حالا مگر آن غربي نو رسيده هنر كرده ثابت نموده خداي مسيحيّت باطل است؟ صدها سال است كه حكماي اسلامي وجود چنان خدايي را مردود دانسته بر توّهمي بودن آن اقامه ي برهان نموده اند؛ كما اينكه قرآن كريم نيز قائلان به چنان خدايي را كافر خوانده است
بعد از اين مقدّمه ما تصويري عقلي از خداي مورد نظر حكماي اسلام را به اجمال ترسيم مي كنيم تا ملاحظه فرماييد كه وجود چنين خدايي آيا قابل انكار هست يا نه؟ و آيا مي شود دست او را از تدبير عالم خلقت بريد يا نه؟ البته براي اين منظور چاره اي از طرح برخي مباحث عقلي ناب و خالص و غير آلوده به محسوسات و تجربيّات نداريم؛ لكن سعي مي كنيم اين مباحث عقلي صرف و رياضي گونه را با مثالهايي توضيح دهيم تا از دشواري آن كاسته شود. چرا كه متأسفانه ذهن اكثر دانشجويان ما عادت به علوم سطح پايين تجربي كرده و از فهم رياضي كم بهره و از فهم فلسفي تقريباً بي بهره اند
ـ وجود و ماهيت 
براي شناخت درست مفهوم واجب الوجود و ممكن الوجود، ابتدا بايد مفهوم وجود و ماهيّت را به درستي شناخت.
انسان وقتي به درك اشياء اطراف خود نائل مي گردد، دو مفهوم هستي و چيستي را از آنها ادراك مي كند. براي مثال انسان از درك درخت، ستاره، آب، عقل، اراده و امثال اينها اوّلاً مي فهمد كه اين امور وجود دارند. ثانياً متوجّه مي شود كه اين امور، عين هم نيستند و باهم تفاوتهاي ذاتي دارند ؛ يعني مي فهمد كه آب و ستاره و درخت و عقل و اراده و ... غير از همديگرند ، ولي همگي در وجود داشتن اشتراك دارند. همچنين انسان با اندكي تعمّق درمي يابد كه نسبتِ وجود به همه ي اين امور به يك نحو است ؛ لذا گفته مي شود: درخت وجود دارد، آب وجود دارد، عقل وجود دارد، اراده وجود دارد. همينطور با تعقّلي عميقتر ادراك مي كند كه مفهوم وجود در تمام اين قضايا(جملات خبري) يكي است ؛ لذا صحيح است كه براي همه ي موارد ياد شدهد يك وجود نسبت داده شده و گفته شود: درخت و آب و ستاره و عقل و اراده وجود دارند. از همين جا دو مفهوم وجود و ماهيّت براي انسان حاصل مي شود؛ يعني انسان متوجّه مي شود كه درخت بودن، آب بودن، عقل بودن و اراده بودن غير از وجود داشتن است و الّا صحيح نبود كه يك وجود را در آنِ واحد به چند موجود نسبت داد؛ چرا كه اين موجودات، تفاوت ذاتي با يكديگر دارند. پس اگر وجودِ درخت عين خودِ درخت، و وجودِ عقل عين خودِ عقل بود نمي شد گفت: درخت و عقل وجود دارند ؛ چون در آن صورت لازم مي آمد كه درخت و عقل يك چيز باشند. بنا بر اين، فلاسفه بين « وجود » و اموري مثل درخت بودن، آب بودن، عقل بودن و اراده بودن كه باعث تفاوت موجودات از همديگر مي شوند، تفاوت قائل شده، اين امور را ماهيت(چيستي) موجودات ناميدند ؛ و از وجود آنها تعبير به هستي نموده اند
ـ واجب الوجود و ممكن الوجود
انسان بعد از پي بردن به اين دو وجه در موجودات عالم، باز متوجّه مي شود كه ماهيّت يك موجود، بدون وجود نمي تواند تحقق خارجي پيدا كند. ماهيّتها مثل قالبهايي هستند كه اگر محتوي وجود باشند موجود مي شوند و اگر خالي از وجود باشند قالبهايي صرفاً ذهني خواهند بود. مثل سيمرغ، ديو، اژدهاي هفت سر و امثال آنها كه ماهيّاتي هستند بدون وجود و قالبهايي هستند بدون محتوا. بنا بر اين، ماهيّت گاه موجود است مثل درخت، انسان، عقل و ... و گاه معدوم است مثل سيمرغ، ديو و ... . همچنين ممكن است ماهيّتي در زماني موجود و در زماني ديگر معدوم باشد ؛ مثل انواع دايناسورها كه روزي موجود بودند ولي اكنون تحقق خارجي ندارند؛ يا مثل انسان كه روزگاري وجود نداشت و اكنون موجود است. فلاسفه از اين خصلت ماهيّت، مفهوم ديگري انتزاع نموده آن را «امكان »ناميده اند. بنا بر اين، موجودات داراي ماهيّت همگي داراي امكان بوده، ممكن الوجود هستند؛ يعني ممكن است تحقق خارجي داشته باشند و ممكن است تحقق خارجي نداشته باشد. به عبارت ديگر، براي هر ماهيّتي، فرض عدم جايز است همانطور كه براي هر ماهيّتي فرض وجود نيز جايز است. براي مثال مي توان نبود انسان يا ملائك يا عالم مادّه را فرض نمود؛ كما اينكه فرض وجود براي سيمرغ و ديو بلامانع است. بر اين اساس، ممكن الوجود را تعريف كرده اند به موجودي كه نسبتش به وجود و عدم يكسان است
امّا برعكس ماهيّات، كه نسبتشان به وجود و عدم يكسان است، خودِ وجود همواره تحقق خارجي دارد و محال است كه موجود نباشد. چون از فرض نبودِ وجود، تناقض لازم مي آيد؛ چرا كه وجود، نقيض عدم است؛ پس محال است وجود معدوم شود. فلاسفه از اين خصلتِ وجود ، مفهومي به نام « وجوب» را انتزاع نموده اند. بنا بر اين، واجب الوجود يعني موجودي كه عين وجود بوده فاقد ماهيت است ؛ لذا عدم بردار نيست ؛ همانگونه كه عدم نيز وجودبردار نيست. به عبارت ديگر واجب الوجود يعني وجود خالص، بدون هيچ قالب و قيد و حدّي. لذا وقتي گفته مي شود واجب الوجود عبارت است از وجود محض و صرف و نامحدود مراد اين است كه او وجود خالص و بدون ماهيت است. چرا كه ماهيت، قالب و حدّ موجودات است. پس موجود فاقد ماهيت يعني موجود بدون حدّ (نامحدود) . بنا بر اين، نامحدود را نبايد به معني بي انتها يا بي نهايت معني نمود.
حاصل مطلب اينكه خدا از نظر حكما و متكلّمين اسلامي عبارت است از وجودِ محض، صرف، خالص و بدون ماهيت (نامحدود)؛ كه واژه ي واجب الوجود، بار تمام اين معاني را به دوش مي كشد. مقابل واجب الوجود ، ممكن الوجود است كه عبارت است از موجودي كه عين وجود نبوده براي تحقق خارجي نيازمند وجود است.
ــ ملاك احتياج به علّت
از مطالب پيشين روشن شد كه نسبت ممكن الوجود به وجود و عدم ، يكسان است. پس تا وجود به ماهيت اعطا نشده موجود نخواهد شد. بنا بر اين، امكان (نه اقتضاء وجود داشتن و نه اقتضاء عدم داشتن) ، علّت احتياج به علّت است؛ و كار علّت، وجود دادن به ماهيت و خارج نمودن او از حالت خنثي نسبت به وجود و عدم است. امّا كيست كه بتواند به ماهيت وجود دهد؟ روشن است كه ماهيات نمي توانند به يكديگر وجود دهند ؛ چون خودشان محتاج وجود دهنده هستند ؛ بنا بر اين، تنها كسي كه مي تواند به ماهيّت وجود دهد ، خودِ وجود است؛ چون تنها وجود است كه خودش عين موجوديت بوده نيازمند به وجود دهنده نيست. از اينرو سزا نيست كه پرسيده شود: پس به خودِ وجود، چه كسي وجود داده است؟ چون وجود ، خودش وجود است ؛ و وجود دادن به وجود معني ندارد. پس خدا كه همان وجود است وجود دهنده نمي خواهد ؛ كما اينكه سزا نيست گفته شود: خدا وجود دارد. چون خدا (واجب الوجود) عين وجود است نه اينكه چيزي است كه وجود دارد. اين ماهيّات و ممكن الوجودها هستند كه وجود دارند ؛ يعني ماهياتي هستند كه به آنها وجود داده شده است. به عبارت ديگر ، با توجّه به ذاتشان نه وجودند و نه عدم ، پس اگر جناب وجود (خدا) به آنها عنايت نمود موجود مي شوند و الّا معدوم خواهند بود. براي مثال انسان بودن ـ كه يك ماهيّت است ـ نه مساوي با وجود است نه مساوي با عدم ؛ اگر انسان بودن مساوي با وجود بودن بود ، پس از ازل تا ابد بايد موجود مي بود ؛ چون وجود ، عدم بردار نيست ؛ و اگر انسان بودن مساوي با عدم بودن بود ، بايد هيچگاه موجود نمي شد ؛ چون عدم نيز وجود بردار نيست. پس انسان بودن نه مساوي با وجود بودن است نه مساوي با عدم بودن. بنا بر اين تا اراده و خواست حضرت وجود به انسان تعلّق نگيرد وجود نمي يابد. بنا بر اين در مورد خدا مي توان گفت: خدا وجود است، امّا در مورد ممكن الوجودها نمي توان چنين تعبيري را استعمال نمود. لذا نمي توان گفت: انسان وجود است؛ درخت وجود است و ... ، بلكه بايد گفت: انسان وجود دارد ؛ درخت وجود دارد ؛ و ... . و چون وجود به صورت محض همان خداست ؛ لذا « انسان وجود دارد » يعني « انسان خدا دارد». 
پس خدا همواره با ماست و محال است بتوانيم بي خدا موجود باشيم. بر همين اساس بود كه خداوند متعال فرمود: « هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصيرٌ ــــــ او با شماست هر جا كه باشيد و خداوندبه آنچه مي كنيد بيناست» (الحديد:4) و فرمود: «اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ ... ـــــــ خداوند نور آسمانها و زمين است ... .»(نور:35) ؛ يعني همان گونه كه بدون نور ،اجسام ظهور ندارند و با تابش نور بر اجسام است كه آنها ظاهر مي شوند ، خدا نيز آن وجودي است ماهيّتها را از ظلمت ذاتشان خارج نموده به آنها نور وجود مي دهد. حتّي خودِ نور نيز بدون نور وجود ظهوري نخواهد داشت ؛ لذا در برخي دعاهاي اهل بيت (ع) خطاب به خداوند متعال گفته مي شود: «... يَا نُورَ النُّورِ يَا نُورَ كُلِّ نُور... ـــــ اي نور نور ، اي نور هر نوري ! ... » (مهج الدعوات و منهج العبادات، ص 306). البته برخي عوام، با استناد به آيه ي فوق خواسته اند اثبات كنند كه خدا همان انرژي است. خدايا! با اينها چه بايد كرد؟ بر حالشان گريه كنيم يا بر سفاهتشان بخنديم؟! كسي كه معني تمثيل و تقريب به ذهن را هم نمي داند چگونه بايد با او تكلّم نمود؟
آري خداوند متعال محض وجود است؛ و وجود در كنه تمام ماهيّات حضور دارد؛ بي آنكه جزء آنها يا عين آنها يا داخل در آنها باشد؛ بلكه او قيّوم است نسبت به ماهيّات؛ و ماهيّات قائم به اويند. بر همين اساس استوار ، اميرالموحدين علي(ع) فرموده اند: «... هُوَ فِي الْأَشْيَاءِ عَلَى غَيْرِ مُمَازَجَةٍ خَارِجٌ مِنْهَا عَلَى غَيْرِ مُبَايَنَةٍ ... دَاخِلٌ فِي الْأَشْيَاءِ لَا كَشَيْ ءٍ فِي شَيْ ءٍ دَاخِلٍ وَ خَارِجٌ مِنْهَا لَا كَشَيْ ءٍ مِنْ شَيْ ء ــــــ او در اشياء است امّا نه به گونه اي كه با آنها آميخته باشد و خارج از آنهاست امّا نه به گونه اي كه جدا از آنها باشد ؛  ... داخل در اشياء است امّا نه مثل داخل بودن چيزي در چيزي و خارج از اشياء است امّا نه مثل خارج بودن چيزي از چيزي»(توحيد صدوق، ص306) ؛ يعني او داخل در اشياء است امّا نه مثل داخل بودن ماهيّتي در ماهيّت ديگر و خارج از ماهيّات است امّا نه مثل خارج بودن ماهيّتي از ماهيّت ديگر.
همچنين فرمود: « تو منزهي از هر نقصي ، همه چيز را پر كرده اي و از همه چيز جدايي ؛ پس چيزي فاقد تو نيست و تو هر چه بخواهي انجام مي دهي. بزرگي اي كسي كه هر چه به فهم آيد آفريده ي توست و هر چه محدود است مخلوقت.»(اثبات الوصيه، ص107)
براي توضيح بيشتر اين حقيقت شگفت اميد است ذكر دو مثال راهگشا باشد. البته توجّه شود كه اين مثالها براي تقريب به ذهن مي باشند؛ و الّا حقيقت امر چيز ديگري است.
ـ مثال نخست:
اگر وجود را به آب تشبيه كنيم موجودات عالم مثل موج و قطره و دريا و آبشار و فوّاره و حباب و يخ و برف و ابر و رودخانه و ... هستند. موج و قطره و دريا و حباب و ... آب نيستند بكله قالبهايي هستند كه آب در آن قالبها ديده مي شود، موج و قطره و حباب و آبشار و ... ، غير هم بوده و عين هم نيستند ؛ يعني موج ، قطره نيست ، يخ ، برف نيست و ... ، ولي حقيقت و كنه ذات همه ي آنها آب است ؛ و در واقع آب است كه به اين صورتهاي گوناگون ظهور كرده است. لذا خودِ آب را با حسّ نمي توان مشاهده كرد؛ آنچه با حسّ مشاهده مي شود مظاهر و صور گوناگون آب است. به عقيده ي عرفا و حكماي اسلامي ، حقيقتِ وجود نيز در همه ي موجودات حضور دارد ، ولي آنچه با حس و وهم و خيال و عقل و قلب مشاهده مي شود همگي ظهورات و مظاهر وجوداند و نه خودِ آن
در اين مثال ملاحظه مي فرماييد كه آب حقيقتي غير از موج و قطره و يخ و برف و ... دارد ؛ اين امور نيز صور آب هستند نه خودِ آب ؛ امّا آب در تمام اين امور حضور دارد ، بدون اينكه عين آنها يا جزء آنها شود ؛ كما اينكه غير آنهاست بدون اينكه از آنها جدا باشد. خدا (وجود محض) نيز در ماهيّات به همين نحو حضور دارد
ـ مثال دوم:
اگر وجود را تشبيه به اراده ي انسان كنيم ، ماهيّات (مخلوقات) همانند صور ذهني انسان خواهند بود. وقتي ما بخواهيم موجودي ذهني مانند سيب يا درخت يا اژدها را در ذهنمان ايجاد كنيم فقط كافي است اراده نماييم ؛ و به محض اراده كردن آن صور ظهور خواهند يافت. لذا اين صور ذهني در حقيقت چيزي نيستند جز ظهورات گوناگون اراده. وقتي ما سيب و درخت و كوه را باهم در ذهنمان ايجاد مي كنيم ، اينها حقيقتاً سه چيز غير همند ؛ كما اينكه سيب يا درخت ، اراده نيست و اراده هم سيب و درخت نيست ؛ امّا همه ي اين صور ذهني ظهور يك اراده مي باشند ؛ و در عين اينكه آنها سه چيزند ، باعث نمي شوند كه اراده نيز سه تا شود ؛ بلكه آن سه چيز ، به يك اراده موجودند
اين مثال شگفت ، اراده سيب نيست ، سيب هم اراده نيست ؛ امّا سيب بدون اراده هم نيست. همينطور اراده سيب نيست ، ولي خارج از سيب هم نيست. باز اراده در عين اينكه خارج از سيب نيست ، عين سيب يا جزئي از سيب هم نيست ؛ يعني چنين نيست كه سيب درست شده باشد از پوست و دانه و گوشته و اراده. رابطه ي خدا (وجود محض) با مخلوقات نيز چنين مي باشد. يكي از معاني حديث « مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّه » نيز همين مي باشد.
حال قضاوت فرمايد كه منكرين وجود خدا ، چنين خدايي را مدّ نظر دارند؟ و آيا وجود چنين خدايي را انكار مي كنند؟ يا پدر آسماني و خداي ابَر انسان مسيحيان را انكار مي كنند كه در بالاي آسمان نشسته و مشغول ادراه ي عالم است؟! حال خود قضاوت فرماييد كه اساساً وجود چنين خدايي قابل انكار هست يا نه؟ و آيا وجود چنين خدايي روشن و بديهي است يا نيازمند اثبات مي باشد؟ اگر كسي بتواند چنين خدايي را تصوّر نمايد ، با تمام وجود مي يابد كه براي اثبات وجود او نياز به هيچ برهاني نيست. لذا امام حسين (ع) فرمودند: « كَيفَ يسْتَدَلُّ عَلَيكَ بِمَا هُوَ فِي وُجُودِهِ مُفْتَقِرٌ إِلَيكَ أَ يكُونُ لِغَيرِكَ مِنَ الظُّهُورِ مَا لَيسَ لَكَ حَتَّى يكُونَ هُوَ الْمُظْهِرَ لَكَ مَتَى غِبْتَ حَتَّى تَحْتَاجَ إِلَى دَلِيلٍ يدُلُّ عَلَيكَ وَ مَتَى بَعُدْتَ حَتَّى تَكُونَ الْآثَارُ هِي الَّتِي تُوصِلُ إِلَيكَ عَمِيتْ عَينٌ لَا تَرَاكَ وَ لَا تَزَالُ عَلَيهَا رَقِيباً وَ خَسِرَتْ صَفْقَةُ عَبْدٍ لَمْ تَجْعَلْ لَهُ مِنْ حُبِّكَ نَصِيباً وَ قَالَ أَيضاً تَعَرَّفْتَ لِكُلِّ شَي ءٍ فَمَا جَهِلَكَ شَي ءٌ وَ قَالَ تَعَرَّفْتَ إِلَي فِي كُلِّ شَي ءٍ فَرَأَيتُكَ ظَاهِراً فِي كُلِّ شَي ءٍ فَأَنْتَ الظَّاهِرُ لِكُلِّ شَي ءٍ. ــــــــ خدايا چگونه دليل آرند بر تو بدان چه كه در هستى خود نياز به تو دارد ؟! آيا ديگرى ظهورى دارد كه تو ندارى تا او ظاهر كننده ي تو گردد؟! كى نهان شدى تا نيازمند دليلي باشي كه به سوي تو ره نمايد؟! كى دور شدى تا آثار تو كسى را به تو رساند؟! كور باد ديده اى كه تو را نبيند با اينكه تو پيوسته ديده بان او هستى! و زيان به دست آورد بنده اى كه بهره اى از دوستى تو ندارد. و نيز فرمود: خدايا خود را به هر چيزي شناساندى و چيزى نيست كه تو را نشناسد. و فرمود: تو خود را در هر چيزى به من شناساندى و من تو را ديدم كه در هر چيزي ظاهري ؛ پس تو يى ظاهر كننده ي هر چيزي.» ( بحار الأنوار ، ج 64 ،ص142)
ـ نحوه ي انتزاع اسماء خدا از ذات واحد
طبق مباحث سابق معلوم شد كه خدا يعني وجود محض ، صرف ، بدون هيچ قيد و حدّي ؛ و ثابت شد كه چنين خدايي محقّق و موجود است. و روشن است كه چنين وجودي تركيب بردار نخواهد بود ؛ چون هر تركيبي مستلزم نوعي دو گانگي است ؛ و دوگانگي فرع بر وجود وجه تمايز است. و هر وجه تمايزي قيد است. پس لازمه ي مركّب بودن وجود محض ، مقيّد بودن است. و اين خلف و تناقض است. چون مقيّد بودن يعني غير محض بودن كه نقيض محض بودن است.
پس وجود صرف ، منزّه از هر گونه تركيب است. چه تركيب خارجي ، چه عقلي و چه وهمي. و چنين وجودي عين وحدت و يگانگي است. لذا از صرافت و وجوب وجود خدا ، اسم الاحد انتزاع مي گردد
همچنين چنين وجودي دوّمي بر نمي دارد. چون لازمه ي دومي نيز دوگانگي و تمايز و مقيّد بودن است. پس او دومي بردار نيست ؛ لذا واحد است. به اين ترتيب اسم الواحد از ذات خدا انتزاع مي شود
و چون وجود محض زوال و عدم نمي پذيرد لذا او همواره ثابت است. و از اينجا اسم الثابت و الحقّ براي او انتزاع مي گردد. چرا كه حقّ نيز به معني ثابت است
و چون وجود محض به خودي خود ظهور دارد و ظهور ماهيّات نيز با اوست او را نور گفته اند. چون نور خود عين روشني بوده ديگر امور را نيز روشن مي كند
و چون او نزد خود حاضر است و همه ي موجودات در محضر اويند او را عالِم و عليم گويند. چون علم يعني حضور چيزي نزد چيز ديگر.
و چون هر مطلقي احاطه ي وجودي بر مقيّد دارد ، خدا را محيط نامند
و چون وجود مقيّد در پيدايش و بقائش بند به وجود محض است خدا را قيّوم گويند
و چون نامحدود است ، كرانه ندارد ؛ لذا صمد است.
و چون وجود محضي غير او نيست لذا كسي نيست كه شكست دهنده ي او باشد پس عزيز (شكست ناپذير) است.
و چون از وجود نامحدود و بي كرانه چيزي جدا نمي شود پس لَم يَلِد ؛ و چون عين وجود از چيزي پديد نمي آيد پس و لَم يُولَد.
و چون خلل در او و ظهوراتش نيست حكيم است.
و ... 
و به همين ترتيب اسماء ديگر حقّ تعالي يك به يك از ذات واحد بسيط انتزاع مي شوند
بنا بر اين ، خداي تعالي يك حقيقت بيش نيست و آن وجود است. و اسماء و صفات از همين يك حقيقت انتزاع مي شوند. لذا كثرتي در ذات احدي نيست. اگر كثرتي در اسماء و صفات او ديده مي شود از ضعف ادراك انتزاع كننده است و الّا براي واصل به مقام احديّت كه مقام فناست ، جز خدا هيچ نيست.
6
ـ براهين اثبات وجود خدا
با توجّه به آنچه گفته شد، وجود خدا از بديهيّات است؛ لكن متكلّمين و حكما براهيني نيز بر وجود خدا اقامه نموده اند. البته براهين حكما، براي اثبات وجود خدا نيست؛ بلكه براهين تنبيهي مي باشند؛ يعني اين براهين اقامه مي شوند تا در ضمن آنها همان چيزي كه قبلاً گفته شده روشنتر شود. چرا كه برخي از مردم، حتّي توان فهم برخي امور بديهي را هم ندارند؛ مثل كودكي كه براي فهم « دو يك سوم شش است»، ساعتها فكر مي كند. به يكي گفتند: « هر كلّي از جزء خود بزرگتر است» گفت: چنين نيست. گفتند: چرا؟ گفت: چون من مي توانم آفتابه اي درست كنم كه لوله اش از خود آفتابه بزرگتر باشد. همان گونه كه اين شخص نتوانسته معني جزء و كلّ را بفهمد برخي نيز نتوانسته اند مفاهيمي چون ممكن الوجود و واجب الوجود و علّت و معلول را به درستي بفهمند. لذا بر اساس فهمهاي نادرست حركت نموده و دچار شبهات شده اند. بر اين اساس، حكما سعي مي كنند مطالب پيش گفته را ـ كه براي حكيم بديهي است ـ در قالب برهان ارائه دهند تا ذهن مخاطب متوجّه حقيقت اين معاني بشود. البته برخي براهين نيز براهين كلامي اند و قصدشان اثبات خدايي است در سطوح پايينتر. بر اين اساس مي پردازيم به ذكر برخي از براهين اثبات وجود خدا.
ــ اقسام برهان
براهين به طور كلّي بر سه قسمند.
2)
برهان اِنّي: كه در آن از معلول به علّت پي برده مي شود ؛ مثلاً از وجود دود بر وجود آتش استدلال مي شود. اين برهان از نظر منطقي پايين ترين حدّ يقين آوري را داراست. لذا فلاسفه اسلامي ،كه در پي يقين صد در صدي هستند ، در اثبات وجود خدا از آن استفاده نمي كنند ؛ ولي متكلمين اسلامي كه در صددند متناسب با فهم تمام اقشار بشري ، برهان اقامه كنند ، از اين قسم برهان نيز استفاده مي كنند.
2)
برهان لِمّي: كه در آن از وجود علّت بر وجود معلول استدلال مي شود. اين قسم برهان مفيد يقين صد در صدي بوده ، خدشه ناپذير است ؛ لكن از آنجا كه مراد از خدا ، واجب الوجود(وجود صرف و بدون علّت) است ، اين برهان براي اثبات وجود خدا كاربرد ندارد
3)
برهان از راه ملازمات عامّه: در اين قسم برهان ، نه از علّت به معلول پي برده مي شود نه بالعكس ؛ بلكه از وجود يكي از دو امر كه ملازم يكديگرند بر وجود امر ديگر استدلال مي شود. براي مثال گفته مي شود: اينجا طبقه بالاي ساختمان است ؛ طبقه بالا وقتي معني دارد كه طبقه پاييني باشد. پس زير اين طبقه ، طبقه ي پاييني نيز هست. در اين استدلال ساده ، بالا نه علّت پايين است نه معلول آن. بلكه بالا و پايين ، همواره باهم بوده ، ملازم همند. همه ي براهيني كه فلاسفه اسلامي در فلسفه به كار مي برند از اين سنخ اند ؛ كه يقين آوري آن حتّي از برهان لمّي هم بالاتر است. براهين سطوح بالاي اثبات وجود خدا نيز از اين قسم هستند.
ــ اقسام خداجويان.
طالبان اثبات وجود خدا از نظر سطح ادراك پنج گروهند:
1)
عوام مقلّد: كه فاقد قوّه ي استدلال بوده ، وجود خدا را به تقليد از ديگران مي پذيرند.
2)
عوام محقّق: كه وجود خدا را با براهيني سطح پايين چون برهان نظم ، برهان حدوث و برهان حركت پذيرفته اند.
3)
خواصّ: كه وجود خدا را با براهيني يقيني ولي به نوعي با توجّه به خلق او اثبات مي كنند. خود اين گروه نيز درجاتي دارند.
4)
خاصّ الخواصّ: كه در اثبات وجود خدا ، هيچ نظري به مخلوق نداشته از متن وجود ، بر وجود خدا استدلال مي كنند
5)
اخصّ الخواصّ: كه وجود خدا برايشان بديهي بوده ، بي نياز از اقامه برهانند ؛ و اگر برهاني مي آورند براي ديگران است.
بر اين اساس ، براهيني كه در اين مقاله ، به اجمال ذكر مي شوند ، متناسب با سطوح خداجويان ، در چهار سطح خواهند بود. در بين اين براهين برهاني كه بايد بيشتر مورد توجّه حضرت عالي واقع شود ، برهان وجوب و امكان مي باشد كه منكرين وجود خدا شبهه ي قابل توجّهي در مورد آن ندارند
ــ برهان نظم.
1
ـ جهان داراي نظم است. 2ـ هر نظمي ناظمي دارد. 3ـ پس اين جهان ناظمي دارد
مقدّمه ي اوّل اين برهان ، قضيّه اي حسّي تجربي است كه با پيشرفت علوم ، يقيني بودن آن نيز روز به روز افزايش مي يابد. مقدّمه ي دوم نيز براي اكثر مردم روشن است
ــ برهان نظم ، را با اسلوبي جديد و بدون تكيه بر نظم كلّي جهان نيز مي توان اقامه نمود ، كه در آن نيازي به اثبات نظم كلّ جهان نيست ، بلكه نظم يك موجود مثل نظم بدن خود شخص براي اقامه ي اين برهان كافي است.
ــ بيان فنّي برهان نظم
1
ـ شكّي نيست كه من به عنوان يك مجموعه ي منظّم وجود دارم .
2
ـ هر نظمي ناظمي دارد.
3
ـ پس نظم وجود من ناظمي دارد.
4
ـ ناظم نظم موجود در من ، يا خود من هستم يا اجزاء من هستند يا طبيعت ناظم من است يا عدم ، ناظم من مي باشد (تصادف) ، يا موجودي ديگر نظم مرا پديد آورده است.
5
ـ خود من نمي توانم ناظم وجود خودم باشم و اين را به علم حضوري درك مي كنم كه من ناظم وجود خودم نيستم . اجزاء من نيز نمي توانند ناظم وجود من باشند ، چون اجزاء من از خود من تواناتر نيستند. اگر آنها چنين قدرتي داشته باشند پس من كه مجموع آنها هستم به نحو اولي بايد چنين قدرتي داشته باشم . عدم (تصادف) نيز چيزي نيست كه ناظم باشد. طبيعت نيز يا همان خود من يا جزء من است ، يا همان موجود ديگر است يا يك مفهوم ساخته ي ذهن مي باشد. پس تنها يك موجود ديگر است كه مي تواند ناظم من باشد.
6
ـ آن موجود ديگر نيز يا خودش موجودي غير مركّب است(مجموعه نيست) يا موجودي مركّب و مجموعه است. اگر غير مركّب است خداست ؛ امّا اگر مركّب است خود او نيز بايد داراي نظم باشد. چون فاقد يك كمال نمي تواند اعطا كننده ي آن به ديگري باشد. و اگر نظم دارد پس او نيز ناظمي دارد.
7
ـ ناظم او نيز يا مركّب است يا غير مركّب. اگر غير مركّب باشد خداست و الّا او نيز بايد نظم و ناظم داشته باشد. و چون تسلسل محال است لذا سر اين سلسله بايد به يك موجود غير مركّب ختم شود كه او را خدا مي ناميم.
بر برهان نظم اشكال شده كه يك موجود يا كلّ جهان ، تشكيل شده از تعدادي ذرّه ي بنيادي ؛ بنا بر اين ، بر حسب حساب احتمالات ، اين ذرّات ممكن است به ميلياردها ميلياردها صورت مختلف باهم تركيب شوند. پس نظم موجود جهان ، تنها يكي از اين ميلياردها ميلياردها تركيب ممكن است. چه بسا ذرّات جهان ميلياردها بار به صورتهاي مختلف تركيب شده اند ، ولي چون اين تركيبها ناپايدار بوده اند به زودي از بين رفته اند تا به صورت تصادفي نوبت به تركيب كنوني جهان رسيده ، كه به خاطر پايدار بودنش مانده است.
متأسفانه خيلي از مدافعين برهان نظم در صدد بر آمده اند كه به اين اشكال پاسخ دهند در حالي كه اين اشكال از اساس باطل است و جاي طرح ندارد. اين اشكال با اين فرض مطرح شده كه نظم مورد نظر در برهان نظم ، نظم داخلي (نظم هندسي و رياضي) است ، لذا بر اساس حساب احتمالات اين شبهه را طرح نموده اند. امّا بايد توجّه داشت كه حساب احتمالات در جايي كاربرد دارد كه اجزاء شركت كننده در آزمايش ، فاقد هر خاصّيّت تداخل كننده باشند ؛ يا خاصّيّت آنها نيز در آزمايش لحاظ شود. براي مثال گفته مي شود: اگر ده عدد مهره را كه هر كدام يك رنگ هستند ، در كيسه اي بريزيم و به صورت تصادفي دو به دو آنها را از كيسه در آوريم ، احتمال اين كه رنگ آبي و قرمز باهم از كيسه خارج شوند يك صدم است. حال اگر بين اين مهره ها ، مهره آبي و قرمز هر دو از جنس آهنربا باشند چه خواهد شد؟! آيا بازهم احتمال باهم خارج شدن آنها يك صدم است؟! بديهي است كه چنين نيست. اين بار احتمال باهم خارج شدن آنها صد در صد است ؛ چون اين دو مهره خاصّيّت تداخل كننده دارند ؛ يعني بي اقتضاء نيستند. حال سوال اين است: آيا اجزاء جهان يا انسان ، مثل مهره هاي معمولي داخل كيسه ، بي خاصّيّتند كه حساب احتمالات در مورد آنها جاري شود. اگر ميلياردها بار هم تعداد مساوي الكترون و پروتون را در يك محيط با شرايط يكسان قرار دهيد همواره از تركيب آنها اتم هيدروژن پديد خواهد آمد نه اتمي ديگر. چون الكترون و پروتون بارهاي مخالف داشته همديگر را جذب مي كنند. بلي ، اگر روزي انسان كشف كرد كه ريزترين ذرّات جهان فاقد هر خاصّيّتي هستند و مي توانند به اشكال گوناگون تركيب شوند ، آنروز برهان نظم با حساب احتمالات زير سوال مي رود. امّا تا كنون فيزيكدانها به چنين ذرّه اي نرسيده اند
ــــ برهان حدوث
1
ـ جهان حادث(نوپديد) است ؛ چرا كه جهان ، مركّب از موجوداتي است كه همگي سابقه ي عدم دارند. بنا بر اين ، كلّ جهان نيز سابقه عدم داشته حادث است. 2ـ هر حادثي (پديده اي) محتاج مُحدِثي(پديد آورنده اي) است. 3ـ پس اين جهان مُحدِث و پديد آورنده اي دارد.
ــ برهان حركت
1
ـ جهان طبيعت سراسر حركت است و سكون ، امري نسبي است.ــ اين قضيّه هم در فلسفه ثابت شده هم در علم فيزيك نوين ـــ 2ـ هر حركتي ، محتاج محرّك(حركت دهنده) است. 3ـ خود آن محرّك نيز يا داراي حركت است يا داراي حركت نيست. 4ـ اگر داراي حركت نيست مطلوب ما ثابت است ؛ امّا اگر حركت دارد باز خود ، محتاج محرّك است. 5 ـ باز محرّك او يا فاقد حركت است يا واجد حركت. اگر فاقد حركت است مطلوب ثابت است و الّا باز روند قبلي تكرار مي شود. 6ـ و چون تسلسل محال است لذا سلسله ي محرّكها بايد منتهي به محرّكي بدون حركت شود. 7ـ پس محرّك بدون حركت يقيناً وجود دارد كه همان خداست.
اين براهين كه بيان آنها گذشت ، براي سطوح پايين مي باشند. البته تقرير فنّي برهان نظم براي افرادي با درك بالاتر است. امّا چند برهان بعدي براي اكثر خواصّ مي باشد.
ــ برهان عشق و حبّ
1
ـ انسان با علم حضوري و وجداني مي يابد كه در ذات خود ، عاشق كمال محض ، بقاء ابدي ، قدرت مطلق ، آگاهي نامتناهي و رهايي از تمام قيدها و محدوديّتها است. لذا هر چه از اين امور به او داده شود ، باز بيشترش را طلب مي كند
2
ـ عاشق و معشوق ، مثل بالا و پايين ، علم و جهل و امثال اين امور ، لازم يكديگرند ؛ كه يكي بدون ديگري معني ندارد. لذا اگر كسي گفت: من عاشقم. از او پرسيده مي شود: عاشق چي هستي؟ چون عاشق وقتي عاشق است كه معشوقي باشد
3
ـ پس در دار هستي ، كمال محض ، بقاء ابدي ، قدرت مطلق ، آگاهي نامتناهي و وجود رها از تمام قيدها و محدوديّتها موجود است ؛ و الّا عشق بالفعل انسان به اين امور ،معنايي نداشت. و چنين موجودي همان واجب الوجود است.
درك اين برهان براي برخي افراد آسان نيست ؛ لذا ممكن است براي برخي شبهاتي درباره ي اين برهان پديد آيد ؛ كه اگر به مقدّمه ي دوم و مثالهاي ضمن آن توجّه كافي داشته باشند ، اين اشكالات رفع خواهد شد.
ــــ برهان وجوب و امكان 
مقدّمات اين برهان در عين اين كه بديهي اند ولي تصوّر موضوع و محمول آنها ممكن است براي برخي افراد دشوار باشد. آنچه پيشتر درباره ي وجود و ماهيّت گفته شود ، در حقيقت براي اين بود كه مقدّمات اين برهان بيشتر روشن شود.
ــ تقرير برهان ،مبتني بر استحاله ي تسلسل.
1
ـ شكّي نيست كه خارج از وجود ما موجودي هست. چون انكار اين امر منجر به سفسطه مي شود
2
ـ اين موجود ، بنا به فرض عقلي از دو حال خارج نيست ؛ يا واجب الوجود (عين وجود) است يا عين وجود نبوده ، ممكن الوجود است كه نسبتش به وجود و عدم يكسان مي باشد
3
ـ اگر اين موجود عين وجود بوده ، واجب الوجود است ، مطلوب ثابت است ؛ امّا اگر ممكن الوجود بوده نسبتش به وجود و عدم يكسان است ؛ براي موجود شدن ، محتاج علّت(وجود دهنده) است
4
ـ حال علّت آن نيز يا واجب الوجود است يا ممكن الوجود. اگر واجب الوجود باشد ، مطلوب ثابت است ؛ امّا اگر ممكن الوجود باشد ، خود آن علّت نيز محتاج علّت ديگري است. به اين ترتيب بحث منتقل مي شود به آن علّت سوم و فرضهاي قبلي در مورد آن نيز جاري مي شود. همينطور بحث منتقل مي شود به علّت چهارم و پنجم و ... .
5.
و چون دور و تسلسل علل عقلاً محال است بنا بر اين ، اين سلسله ي علل نمي تواند بي نهايت باشد ؛ بلكه بايد در جايي به علّتي برسيم كه فوق آن علّتي نباشد. كه آن همان واجب الوجود مي باشد.
ــ تقرير برهان وجوب و امكان بدون استفاده از استحاله ي تسلسل.
1
ـ شكّي نيست كه ممكن الوجودهايي هستند
2
ـ اگر مجموعه ي همه ي ممكن الوجودها را يكجا فرض كنيم ، به نحوي كه هيچ ممكن الوجودي خارج از اين مجموعه باقي نماند ، باز عقل حكم به ممكن الوجود بودن كلّ اين مجموعه خواهد نمود. چون از اجتماع تعداد زيادي ممكن الوجود كه همگي محتاج به علّت هستند ، واجب الوجود ، درست نمي شود. حتّي اگر تعداد اعضاي اين مجموعه بي نهايت باشند باز كلّ مجموعه ، ممكن الوجود خواهد بود
3
ـ پس كلّ مجموعه ي ممكن الوجودها ، محتاج علّت است
4
ـ حال، علّت اين مجموعه يا واجب الوجود است يا ممكن الوجود است
5
ـ امّا ممكن الوجود نمي تواند علّت اين مجموعه باشد ؛ چون طبق فرض ما ، همه ي ممكن الوجودها داخل اين مجموعه هستند و خارج از اين مجموعه ، ممكن الوجودي نيست كه علّت اين مجموعه باشد ؛ پس لاجرم ، علّت اين مجموعه واجب الوجود است.
برهان اخير يكي از محكمترين براهين خداشناسي مي باشد كه اگر كسي معني درست ممكن الوجود و واجب الوجود را ــ آنچنان كه در ابتداي پاسخ گفتيم ــ بداند ، در درستي آن ذرّه اي شكّ به خود راه نمي دهد.
امّا براهيني كه در ادامه ذكر مي شوند ، صورتهاي گوناگون برهان صدّيقين مي باشند كه طرح آنها براي براي عموم چندان كارساز نيست ؛ چرا كه فهم مقّدمات آنها در عين بداهت ، براي اكثر مردم مقدور نمي باشد. البته با مطالبي كه پيشتر گفته شد، فهم اين براهين نيز آسانتر خواهد بود
ــــ برهان صدّقين
برهان صدّقين كه خالص ترين براهين است تقريرات فراواني دارد كه به برخي از آنها به اجمال و بدون توضيح اصطلاحات اشاره مي شود. فهم عميق و درست اين براهين نيازمند تبحّر در حكمت متعاليه(مكتب فلسفي ملاصدرا) است.
تقرير اوّل
1.
انكار واقع مساوي با سفسطه است ؛ لذا شكّي نيست كه واقعيّتي هست. 2. واقع، نقيض عدم است. 3. بنا بر اين ، اصل واقعيّت عدم بردار نيست. 4. چيزي كه عدم بردار نيست واجب الوجود است. 5. پس واجب الوجود موجود بوده حاقّ واقع است.
تقرير دوم
1.
وجود ، حقيقت واحد اصيل است. 2. حقيقت وجود ، نقيض عدم است ؛ لذا عدم بردار نيست. 3. پس حقيقت واحد وجود ، واجب الوجود است.
تقرير سوم
1.
وجود يا مستقلّ است يا رابط. 2. به علم حضوري شكّي نيست كه وجود خود من ، وجود رابط است نه مستقلّ. 3. وجود رابط ، بدون وجود مستقل معني ندارد. 4. پس وجود مستقلّ موجود است.

 

 شناسه : 466    مشاهده : 984    انتشار : 12/8/1394        آرشيو خلقت جهان        آرشيو همه مطالب


   نظرات کاربران :

نام و نام خانوادگی : *  
نظرات : *

(حداکثر 900 کارکتر)

 
کارکتر تايپ شده :  
   

صفحه نخست  |  جستجو  |  تماس با ما  |  درباره ما  |  طرح سوال  |  حمایت از ما

قرآن   |    خودارضائی  |    عکس نوشته    |    مشاوره  |    پرونده نقد    |    جهان بینی   |    زنان   |    آخرالزمان  |   احکام

چقدر خوشحال خواهیم شد اگر به نشر این مطالب بپردازید، البته بدون تغییر در محتوا

ذکر منبع با فضیلت تر است


برنامه نويسی : اصفهان هاست